شاید..شاید هیچوقت تو زندگیم اینقدر احساس خوشایندی نداشتم...شاید هیچوقت مثل امروز از تک تک لحظه ها استفاده نکردم...شاید هیچوقت مثل امروز از داشتنت ب خودم نمیبالیدم.ب شدت دچار روزمرگی شده بودم.نمیدونم چرا اینجوری شده بود...چرا تویی ک از هرچیزی و هرکسی و هر اتفاق و هررررررچیه دیگه تو دنیا واسم مهمتری رو اینقد این مدت اذیتت کرده بودم...چون الان وقت این حرفا نیست باید برم سراغ موضوعات اصلیموضوع اصلیه زندگی تویی...بخاطر خوشحال کردنت تا قله قافم میرم. هرچقد این مدت بهت سخت گذشته که عامل خیلی از سختیاش خودم بودمو درک میکنم. برای اینکه یادت بره چقد سختی کشیدی، یه فکرای بسیار بزرگی تو سرمه. این روزایی ک گذشت خیلی چیزارو ثابت کرد. اینکه هیچی تو این دنیا ب اندازه ی تو و خوشحال بودن و خندیدنت مهم نیست. اینکه چقدددددددر عاشقتم.اینکه باید برای خوشبخت کردنت تلاش کنم. فقط حرف نزنم. باید اقدام کنم. باید علاوه بر این احساس عشقی ک بهت دارم ب همون اندازه احساس مسولیت داشته باشم. باید منطقی باشم در کنار این احساسی بودن. اینکه باید این احساساتمو کنترل کنم. ک دوباره تبدیل ب اون هیولایی ک بودم نشم. ک دوباره مریض نشم. که دوباره بهت اسیب وارد نکنم. ک راحت باشیم باهم. دوستت باشم قبل عاشقت بودن. ک باهام راحت هرچیزی میشه رو درمیون بزاری. ک از هم نترسیم. ک واقعا عاشق هم باشیم. دوباره بو
برچسب:
نویسنده: نیکان کریمیان
تاريخ: سه
شنبه
24 بهمن
1396 ساعت: 15:01